گلستان سعدی

حکایت

آورده اند که فقیهی دختری داشت بغایت زشت ، به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی درمناکحت او رغبت نمی نمود.

زشت باشد دیبقى و دیبا

که بود بر عروس نازیبا

فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری بستند . آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سرندیب آمده بود که دیده ی نابینا روشن همی کرد. فقیه را گفتند : داماد را چرا علاج نکنی ؟ گفت : ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد .

* * * *

* * *

حکایت

پادشاهى پارسایی را دید ، گفت : هیچت از ما یاد آید؟ گفت : بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.

هر سو دود آن کس ز بر خویش براند

و آنرا که بخواند به در کس نداواند

* * *

حکایت

یکى پرسید: از آن گم کرده فرزند

که اى روشن گهر پیر خردمند

ز مصرش بوى پیراهن شنیدى

چرا در چاه کنعانش ندیدى ؟

بگفت : احوال ما برق جهان است

چرا در چاه کنعانش ندیدى ؟

گهى بر طارم اعلى نشینیم

گهى بر پشت پاى خود نبینیم

اگر درویش در حالى بماندى

سر و دست از دو عالم بر فشاندى

* * *

حکایت

یکی از بزرگان گفت : پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی بطعنه سخنها گفته اند ؟ گفت بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم .

هر که را، جامه پارسا بینى

پارسا دان و نیک مرد انگار

ور ندانى که در نهانش چیست

محتسب را درون خانه چکار؟

* * *

/ 1 نظر / 12 بازدید
سرو نازشیراز

_______★★★★★_______★★★★_____ _____★★★★★★★____★★★★★★__ ___★★★★★★★★_★★★★★★★★★___ __★★★★★★★★★★★★★★★★★★★___ __★★★★★★★★★★★★★★★★★★★____ __★★★★★تقديم به تو که بهترینی★★★★★____ __★★★★★★★★★★★★★★★★★★★___ ___★★★★★★★★★★★★★★★★★★___ ____★★★★★★★★★★★★★★★★___ ______★★★★★★★★★★★★★★___ ________★★★★★★★★★★★★___ __________★★★★★★★★★_____ ___________★★★★★★★ ______ ___________★★★★★★ _______ ____________★★★★_______ ____________★★★_______ ___________★★________ __________★_________...