روز قسمت بود

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت:  چیزی از من بخواهید،

هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید،زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هرکه آمد، چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن ودیگری پایی برای دویدن.

یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا راانتخاب کرد و دیگری آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفتخدایا! من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.

 نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نهبالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت به من بده.
و خدا کمینور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد، بزرگاست. حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

 تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچکپنهان می شوی.
و رو به دیگران گفتکاش می دانستید که این کرم کوچک،بهترین را خواست،

 زیرا که از خدا جز خدا را نباید خواست.

***

هزاران سال است که او می تابد، وقتی ستاره ای نیست،چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این چراغ، همان چراغی است که روزی خداآن را به کرمی کوچک بخشیده است.
==============
عرفان نظرآهاری

/ 1 نظر / 14 بازدید
اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره نگرشی بر قانون اشا یکی از اصول دین زرتشت نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. نوروزتان شاد باد[گل] با تشکر از شما دوست عزیز