گریه و خنده

گاهی خنده زیاد باعث گریه میشه

خدا / / خودم / / نیاز / / درون
نویسنده : مریم - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩
 

خدا

نمی دانی چه دلتنگم از این دنیا از این شبگرد بی پروا

از این مردان بی همتا که بس بی رحم و دل سنگند!!

گاهی به حرمت حضور ستاره ای می توانی باران رحمت خدا را لمس کنی باران رحمتی که گونه ات را تر می کند و دلت را می لرزاند. بعد از آن همه دلهره بعد از آن همه صبوری بعد از آن کوچه به کوچه و در پی هیچ دویدن ها حالا دلم می خواهد دلم را زیر باران رحمت خدا بگیرم و بگویم :

میبینی!!! هنوزم دلم را میخری!!!

دیگر مانند روزهای اول پاک و پر از حضور یگانه ات نیست حالا دیگر نمی تواند به امید تو آرام بنشیند!!دلم را بخر و دگر هیچ گاه پس مده دل بی تاب پرهیاهویم را در آغوش گرمت مامن بده بگذار در کنارت باشد. اینجا در میان رنگ به رنگ شدن ها رنگت را از یاد خواهد برد و من میترسم از آن روز.

خودم

گاهی من می مانم و تمام داشته ها و نداشته هایم, من می مانم و ترس, من می مانم و نوشته هایم... خاطره هایم, من می مانم و تکه های دلم, من می مانم و فریب دنیا, من می مانم و ناله هایم, من می مانم و ماه شبم,من می مانم و انتظار!!! من می مانم و زندگی گاهی دلم تنگ می شود برای همان خاطره ها،گاهی بلد نیستم دلتنگی را چه گونه پاک می کنند!!! کجا این بهانه ها را پنهان می کنند؟!!!من اگر درنظر این شما مردمکان ، هیچ ندارم ولی چه بخواهید ، چه نه ، من خدا را دارم ، دست در دست خداست دست دلم ،جان در جان  خداست روح تنم.

 

نیاز

این روزها نرم تر از نسیم قدم بر میدارم و می اندیشم به دل های بی طاقتی که چه زود تنگ میشوند, میگیرند, می شکنند…!در وزش گرد باد ها, جوانه های بیتاب شکفتن امیدت می خشکد!میدانی حرف هایم با همه ابهامشان هنوز پایبند مانده اند! به سادگی همین ثانیه ها دل می سپارم و گلایه نمیکنم از گره های سنگین سکوت که در پس همین وجود در دل هر واژه رد نگاهی میماند…شب است… و من تنهای تنها! ناگاه چشمانم تار میشوند… چیزی بر روی گونه ام میغلتد… دستم را بروی گونه ام میکشم.. قطره اشکی بود!هیسسسسس..! انگار باران هم دلتنگ باریدن است. هنوز هم باران مردم را فراری میدهد و سرمای برف نیز! و میخندند به من که از زیر باران نمیگریزم!در هجوم باد سردی که نفس هایم را به شماره رسانده است ایستادگی میکنم.. وجودم را گره زده ام به حرمت آن تسبیح سبز که بوی خدا را دارد..یا لطیف… وقتی تو هستی خیالم از به زنجیر بودن تمام درد ها جمع است… مرا دریاب ای ناب! با کوله بارنیازمندی ام به سمت آستان تو راه افتاده ام ، اما با این کوله بار تهی چگونه می توان به بارگاه تو رسید ؟!

و در آن هنگام که قلب فرشته مان را غم فرا گیرد.. ابلیس میخندد!

 درون

گاهی اوقات انسان مجبور می شود بعضی از آرزو های خود را در قبرستان فراموشی چال کند و آنها را با اشک و بغض هایش آبیاری کند وقتی حرف های تلخ و چرکین را از کسانی می شنوی که هیچ انتظارش را نداری از درون خرد می شوی و حتی توان گریستن هم نداری وقتی حرف های غیر منتظره ای می شنوی زخمهای دلت چرک می کند و دیگر با هیچ مرهمی التیام نخواهد یافت من می دانم این حرفها خوب نیست اما نمی دانم چرا نمی توانم این حرف ها را نزنم شاید زخمهای دلم چرکین شده اند و نیاز به درمان دارند و چه درمانی بهتر از . . . مثل همیشه حرف آخرم و آخر حرفم رابا بغض می خورم ، عمدی  گریه های خود را ذخیره کرده ام باشد برای روز مبادا اما در صفحه تقویم روزی به اسم روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد ،روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا روزی درست عین همین روزهای ماست . . .

 


 
comment نظر نميدي ()