گریه و خنده

گاهی خنده زیاد باعث گریه میشه

چند حکایت از سعدی
نویسنده : مریم - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
 

حکایت

حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همت تردرجهان دیده ای یا شنیده ای ؟ گفت : بلی ، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را ، پس به گوشه صحرا به حاجتی برون رفته بودم ، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده . گفتمش : به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند ؟

گفت :هر که نان از عمل خویش خورد

منت حاتم طائى نبرد

من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم .

* * *

حکایت

دیدم گل تازه چند دسته

برگنبدی از گیاه رسته

گفتم : چه بود گیاه ناچیز

تا در صف گل نشیند او نیز ؟

بگریست گیاه و گفت : خاموش

صحبت نکند کرم فراموش

گر نیست جمال و رنگ و بویم

آخر نه گیاه باغ اویم

من بنده حضرت کریمم

پرورده نعمت قدیمم

گر بى هنرم و گر هنرمند

لطف است امیدم از خداوند

با آنکه بضاعتى ندارم

سرمایه طاعتى ندارم

او چاره کار بنده داند

چون هیچ وسیلتش نماند

رسم است که مالکان تحریر

آزاد کنند بنده پیر

اى بار خداى عالم آراى

بر بنده پیر خود ببخشاى

سعدى ره کعبه رضا گیر

اى مرد خدا ! در خدا گیر

بدبخت کسى که سر بتابد

زین در، که درى دگر بیابد

* * *

حکایت

حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است ؟

 گفت : آنکه را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.

* * *


 
comment نظر نميدي ()