گریه و خنده

گاهی خنده زیاد باعث گریه میشه

چندتا دیگه حکایت
نویسنده : مریم - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩
 

حکایت

گل به تاراج رفت و خار بماند

گنج برداشتند و مار بماند

دیده بر تارک سنان دیدن

خوشتر از روى دشمنان دیدن

واجب است از هزار دوست برید

تا یکى دشمنت نباید دید

* * *

حکایت

صیادی ضعیف را ماهی قوی بدام افتاد .

 طاقت حفظ آن نداشت . ماهی بر او غالب امد و دام از دستش در ربود و برفت.

شد غلامى که آب جوى آرد

جوى آب آمد و غلام ببرد

دام  هر بار ماهى آوردى

ماهى این بار رفت و دام ببرد

دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن . گفت : ای برادران ، چه توان کردن ؟ مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود . صیاد بی روزی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد .

* * *

حکایت

دست و پا بریده ای هزارپایی بکشت . صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت : سبحان الله ، با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست .

چون آید ز پى دشمن جان ستان

ببندد اجل پاى اسب دوان

در آن دم که دشمن پیاپى رسید

کمان کیانى نشاید کشید

* * *

حکایت

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم . به جامع کوفه درآمدم دلتنگ ، یکی را دیدم که پای نداشت . سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم .

مرغ بریان به چشم مردم سیر

کمتر از برگ تره  بر خوان  است

و آنکه را دستگاه  و قوت نیست

شلغم پخته مرغ بریان است

* * *


 
comment نظر نميدي ()