گریه و خنده

گاهی خنده زیاد باعث گریه میشه

چند حکایت
نویسنده : مریم - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩
 

حکایت

مال از بهر آسایش عمر ست نه عمر از بهر گرد کردن مال .

عاقلی را پرسیدند نیکبخت کیست و بدبختی چیست ؟

 گفت : نیکبخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت .

مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد

که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد 

* * *

حکایت

منجمی به خانه درآمد ، یکی مرد بیگانه را دید با زن او بهم نشسته .

دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست . صاحبدلی که برین واقف بود گفت:

تو بر اوج فلک چه دانى چیست ؟

که ندانى که در سرایت کیست ؟!

* * *

حکایت

بازرگانى را هزار دینار خسارت افتاد . پسر را گفت : نباید که این سخن با کسی درمیان نهی . گفت : ای پدر ، فرمان توراست ، نگویم ولی مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست ؟ گفت : تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

مگوى انده خویش با دشمنان

که لا حول گویند شادى کنان

* * *

حکایت

دزدى گدایی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی  سیم پیش هر لئیم دراز می کنی ؟ گفت :

دست دراز از پى یک حبه سیم

به که ببرند به دانگى و نیم

* * *

 


 
comment نظر نميدي ()